تبليغاتX
غم شیرین
وقتی چشمان " ندا "ی آزادی 

از حرکت باز ایستاد 

"سهراب" مان به خون نشست 

آی رستم های سرزمین "ترانه"ها 

تشییع کنید 

"سهراب" های وطن را 

 

آنک، 

اینان "حجاج ابن یوسف سقفی" اند 

که با فرمان "ناب محمدی"، 

"سهراب" ها را به خون می کشند! 

تا دگر بار 

و دگر بار 

فریاد "ترانه" ها را 

که لشکریان "حجاج" 

پاره می کنند رحم شان را  

بر سنگفرش خیابان ها 

خاموش کنند. 

 

آی رستم های تاریخ، 

این نماد "ناب محمد" است 

بر سینه سرزمین خونین شما!
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20:52 توسط غم شیرین |


 

و خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.

خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم

و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.

******************************************

خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.

سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد.

******************************************

خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود.

میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم.

و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

******************************************

و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.

انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.

و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد

 

و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند، مثل خر زندگی می کند، و مثل خر بار می برد. و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد. و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند.

و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 11:21 توسط غم شیرین |


 

چرا؟ چند نفرمون این شکلی هستیم؟  چرا همیشه دنبال بهانه ای برای ناراحتی یا  غصه خوردن می گردیم ؟ چرا نباید بهانه ای برای خنده  پیدا کرد؟ برای شادی ؟

اصلا بعضی وقتها که خودم یا آدمهای اطرافم رو می بینم شوکه می شم .. مثلا ی چند روزیه حالمون خوبه و آرومیم تعجب می کنیم که اینطوری شده .. همش دنبال مشغله ها می گردیم که دوباره بیاریم رو دسک تاپ مغزمون بعدش ی رفرش اساسی و بعد هم باز بشینیم بهشون فکر کنیم و غصه بخوریم

اما من .. چند وقتیه ی جور دیگه فکر می کنم. اصلا دنبال بهانه ای برای ناراحتی و اندوه نمی گردم

فقط می خوام شاد باشم .. خوشحال .. حتی بدون دلیل .. حتی تنهای تنها

برای شادیم دیگه به کسی نیاز ندارم خوشحال می شم شاد باشم و با کسی قسمتش کنم اما اگر هم تنها باشم مهم نیست خودم با خودم حال می کنم

مثل قبلنا چند وقته شروع کردم برای خودم کادو می خرم. مثلا می رم کتابفروشیه مورد علاقم

کتاب می خرم بعد که میام خونه بسته رو باز می کنم با ذوق و شوق نگاش می کنم هر کی ندونه فکر می کنه کسی دیگه برام کتاب خریده حالا من دارم ذوق می کنم

وقتی عمیق به زندگی نگاه می کنم می بینم هیچ کسی و هیچ چیزی ارزش غصه خوردن نداره

من از خودم ، افکارم و از زندگیه شخصیم قراره لذت ببرم .. از صبح به چند نفر پیشنهاد کوه دادم برای فردا یکی گفت درس داره یکی دیگه گفت با دوستاش قراره برن یکی دیگه گفت می خواد بخوابه اما من همچنان با اعتماد به نفس کامل همه ۳۰ تا دندون رو ریختم بیرون دارم می خندم

بالاخره یکیشون برنامش به هم می خوره با من میاد

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 12:42 توسط غم شیرین |



هراسهاي بيهوده

تا بوده همين بوده

فرزندهاي مشروع

شرع قانون

و تباهي

پوچي

بيهودگي

 و عمر ميرسد

به سي,پنجاه, هفتاد

و حاصل ,چند فرزند

و چندين نواده

و اين است ضمانت زندگي

گوسفندان آبادي بالا

چه فرق دارد آبادي پايين

چوپانها سر مست

مغرور

سر شير است

پنير هست

و ماستهاي ترشيده

و گه گاهي

گرگهاي دريده

و در هر جشني

و در هر عزايي

سري بريده

من رفتم

ميروم جايز نيست

من رفتم

من رفتم و حديث گفتم

چوپان به از گوسفند

آزادي به از بند

چه با لبخند,چه بي لبخند

آزادي به از بند

مسعود فردمنش 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 13:31 توسط غم شیرین |


 

خدا رو مي خوام نه واسه اينکه ازش چيزي بخوام


خدا رو مي خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام


خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت


خدا رو دوست دارم ولي نه واسه زيبا و زشت


خدا رو مي خوام نه واسه خودم که باشم يا برم


خدا رو مي خوام نه واسه روزاي تلخ آخرم


خدا رو مي خوام نه واسه سکه و سکو يا مقام


خدا رو مي خوام که فقط تو رو نگه داره برام

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 11:19 توسط غم شیرین |


اگر به خانه ي من آمدي ...برايم مداد بياور... مداد سياه ...
مي خواهم روي چهره ام خط بكشم تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم، يك ضربدر هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم !
يك مداد پاك كن بده براي محو لبها.....نمي خواهم كسي به هواي سرخيشان ، سياهم كند!
يك بيلچه، تا تمام غرايز زنانه را از ريشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...بدون اينها راحت تر به بهشت مي روم گويا!
يك تيغ بده؛ موهايم را از ته بتراشم.... سرم هوايي بخورد... و بي واسطه روسري كمي بيانديشم !
نخ و سوزن هم بده، براي زبانم، مي خواهم بدوزمش به سق، اينگونه فريادم بي صداتر است!
قيچي يادت نرود. مي خواهم هر روز انديشه هايم را سانسور كنم !
پودر رختشويي هم لازم دارم براي شستشوي مغزي....مغزم را كه شستم ، پهن كنم روي بند... تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي كه عرب ني انداخت، مي داني كه؟ بايد واقع بين بود !
صدا خفه كن هم اگر گير آوردي بگير، مي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب، برچسب فاحشه مي زنندم، بغضم را در گلو خفه كنم!
يك كپي از هويتم را هم مي خواهم.... براي وقتي كه خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد، فحش و تحقير تقديمم مي كنند !
ترا به خدا....اگر جايي ديدي "حقي" مي فروختند .....برايم بخر....تا در غذا بريزم.... ترجيح مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم !
و سر آخر اگر پولي برايت ماند ...برايم يك پلاكارد بخر...به شكل گردنبند....بياويزم به گردنم....و رويش با حروف درشت بنويسم:

"من يك انسانم "..." من هنوز يك انسانم" ...." من هر روز يك انسانم "
 
 
شعر از شاعر سوری خانم "غاده السمان"
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 0:57 توسط غم شیرین |


از : من

به : خدا

موضوع : فیلترینگ

با سلام

احتراما" ،  اینجانب سامیه . ن  تصورر می کنم یک عدد فایر وال بسیار قوی و یک عدد فیلتر شکن آپدیت شده  در بالای لایه اتمسفر زمین نصب کرده اید.

ندای ما نمی رسد آیا ؟؟؟

لطفا" چنانچه مقتضی است دستورات لازم را مبذول نمایید .

 

                                                                                               با تشکر

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 16:41 توسط غم شیرین |


 

دستت سنگین بود .. از روزی که زده ای تا الان ۴ روز گذشته اما دردش مثل همان لحظه اول است .. میدانی کجا را برای زدن انتخاب کنی .. شقیقه ..

 اما من ...همه کبودیهای تنم را ، به ذلت نوکریت و به خفت کاخ نشینیت  خواهم بخشید

برادر بسی.جی

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 16:22 توسط غم شیرین |


 

   بعضی وقتا نباید ی سری کارها رو انجام داد. باید در برابر این نفس لعنتی مقاومت کرد. نباید عکس می گرفتم

  نباید این همه فیلم رو نگه می داشتم .  یا حتی الان که دارمشون باید بزنم همه رو دیلیت کنم .

  اما نمی تونم.  همشونو نگه داشتم تا یادم نره چه بلاهایی سرمون اومد .. می خوام یادم بمونه یک ماه با بغض پشت این مانیتور کار کردم .. می خوام یادم بمونه  ساعت 12 شب همه مسیر برگشت تا خونه رو گریه می کردم

بالاخره که چی؟  ی روزی باید جواب بدین .. همین دنیا  .. همین زودیا

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:31 توسط غم شیرین |


 

آنگاه كه چشم بسته بر روی طنابی كه یك سرش در دستان تو بود بندبازی میكردم،

دریافتم كه درعشق اعتمادیست میان چشمان بسته من و دستان لزران تو!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 17:58 توسط غم شیرین |